پرنده بازها/طرح پنجم

پیش نوشت: «از» و «برای» دوست ، که چنین بود و دوست میداشت.


شنیده بودم ولی باور نمی کردم. یا برای من باورکردنی نبود. و اینکه هر کار که خود آدم نمیکند شايد برایش باورکردنی نیست، اما شدنی ست. و عادت اش بود که سال کنکور کنار قفس بزرگ کبوترهايش روی پشت بام ، تکه ای موکت پهن کند و همانجا درس بخواند. درس خواندن کنار قفس کبوترها و او که در رشته ی ریاضی می خواست امتحان بدهد حتما کلی. انتگرال و گسسته و فیزیک حرکت یاد کبوترهايش داده بود! از همانجا، روی تکه ی موکت، مکانیک اصفهان قبول شد. و چهار سالی که میرفت و تابستان ها و تعطیلی ها برمی گشت پیش قفس، روی بام. در خانه سپرده بود که در نبودنش هوای آنها را داشته باشند. پولهايش را جمع میکرد و مرتب دانه میخرید تا کم نیاورند.

در دانشگاه مرتب فوتبال میرفت ؛ سالن و روی چمن. سرش را شلوغ میکرد با همه چیز که سر در دویدن و نفس کشیدن داشت. حالا همه ی اینها یادش مانده؟ شاید. وقتی برای کنکور ارشد برگشت خانه ، باز همانجا که قبلا بود نشست و درس خواند. تا قبول شد و اینبار رفت تهران. شهر پر دود و آسمانش گرفته، به قول خودش خورشیدش همیشه بی رنگ است و کم قوّت. مينشست توی بالکن و رو به شهر میگفت: حیفه تو این هوا کفتر بپره، خفه میشن از دود.

در هوای تهران فقط دلش برای کفترها ميسوخت. میگفت: باید هوا صاف باشه، آبی باشه تا بپرن، چرخ بزنن و کیف کنن. نه اینکه دود بخورن و خفه بشن. میگفت: خودم دیدم تو پیاده رو یکی شون افتاده بود و خشک شده بود. هنوز جوون بوده، معلومه از دود خفه شده!

در آن دود که آدم هم خفه می شود براي کبوتری که معلوم نبود چجور مرده، عزا ميگرفت.

بيخبرم از او.دفعه آخر که حرف زديم گفت که زن گرفته و تهران کار پیدا کرده و ماندنی شده. کم می آید خانه.نپرسیدم از پشت بام چه خبر؟ او که نیست حتما کبوترها هم کم کم رفته اند. حالا که خودش نیست و سرش شلوغ است کی حوصله دارد برود سراغ کبوترها؟

حالا خودش ساکن همان شهر دودآلود شده، همانجا زن گرفته و لانه کرده. فقط می خواهم بدانم چطور در آن هوا می پرد و چرخ میزند و زنده است. مگر نگفت: حیف نیست تو این هوا پريدن؟

/ 0 نظر / 13 بازدید