این راز سر به مهر

من که بلد نیستم و نبوده ام هندوانه سوا کنم. دیده بودم که با کف دست روی پوستش ميکوبند. ولی هیچ کس درست نگفت فرق صدایشان چیست. براي سرگرمی هم که شده می کوبیدم رویشان تا کم کم بفهمم فرقشان چیست. من که میزدم ، آنطرف تر دستی بلند و پر مو شروع کرد به کوبیدن روی هندوانه ایی کوچک. صدای خسته ى زنی از آنسوتر بلند شد که معلوم بود خطابش با صاحب دست بلند است: کوچیک باشه، بسمونه. و مرد که گفت: باشه .

این «باشه »زنگ عجیبی داشت. یادی را در ذهنم زنده کرد و نمی دانستم از کجا، از چند سال قبل. صورتش رو به زنش بود و زن که انگور جدا میکرد و در یک دستش عصایی بود و تکیه گاهش. تا برگشت یادم آمد، نگاهم کرد. شاید آشنا آمدم در چشمش ولی نشناخت ، من زود شناختمش: عباس. صورتش حالتی داشت که از یادم نمی رفت. ابروهای پرپشت، گونه های استخوانی و موهای زبر و پرپشت که هیچ وقت قرار نبود بریزد و یا سفيد شود. خواستم صدایش بزنم ، ولی یادم آمد او هیچ وقت مرا نشناخت، ولی من هم خودش را ميشناختم و هم «طاهره» را. اسم زن طاهره است.

نمايشگاهي در ساعات بعداز ظهر پاييز، ول بودیم و نمی دانستیم در آن بی انتهایی وقت چه کنیم. گفتیم می رویم ساختمان فنی که نمایشگاه است. نمایشگاه پر از دستگاه و ماکت، سر در نیاوردم که چه هستند. مهم نبود. باید جایی می بود تا وقت را تلف کنیم و بخندیم. عباس سر میزی ایستاده بود که با دوستم خوش و بش کرد و دوست معرفی اش کرد. و میز کنارشان هم طاهره ایستاده، و نگاهی که از عباس به زور جای دیگری میرفت. از میز ها که گذشتيم، دوست انگار فهمید که چیزی فهمیدم. گفت: با اون دختره دوسته. اسم دختره طاهره ست. پسر خوبیه. سرش تو کار خودشه . از دهنم در رفت که: ولی دختره سرش تو کار این بنده خدا بود ...خیلی هم! خندیدیم و چرخی دیگر زدیم و اینبار دیدم عباس صندلی پیش کشیده و تعارفی به طاهره زد و دختر نشست و عباس انگار از قبل همه کار کرده، چایی جلویش گذاشت. خندیدند.


عباس هندوانه ایی برداشت و زن نگاهی به عباس و به هندوانه کرد و گفت: خوبه.بی تفاوت شاید از درد، شاید خجالتی که در عصا زدن داشت لابد. و عباس که هندوانه را برداشت و انگار که چیزی یادش آمده. دوید سمت زن و کیسه ی کوچک انگور را از دستش گرفت. زن برگشت و نگاهش کرد.


از جلوی دانشگاه با اتوبوس میرفتم خانه، باز بعدازظهر بود و دیدمشان که کنار دیوار یک دست و پیاده روی طویل دانشگاه قدم می زدند. گذشتن اتوبوس همینقدر مهلتم داد که نگاه طاهره به عباس را ببینم. تمام قشنگی آن بعداز ظهر ساکت و یکدست توی نگاهش بود.

کیسه ی انگور را که از دست طاهره گرفت، زن نگاهش کرد. بعد از ظهر روز تابستان بود. اما نگاهش چیزی از جنس همان پاییز داشت.همان که بی غم و درد بود انگار، همان پیاده رو را جلوی پایشان میشد حس کرد.

به شانس هندوانه ایی خریدم و از مغازه زدم بیرون. آنها جلوتر از من بودند. دنبالشان گشتم و دیدم که زن آرام عصا میزد و مرد کنارش با دستهای پر ، به همان آهنگ قدم می زد. دیگر تابستان نبود، در فاصله ی همين چند قدم نمی دانم چرا پاییز شد. دنیا عجله نداشت، آرام آرام بود برای یک قدم زدن آهسته. دلم خوش شد که باز در پاییز دیدمشان.

/ 0 نظر / 21 بازدید