خوانش روزانه نویسی های کافکا

تا الان يک یادداشت در مورد کتاب «نامه به فليسه» کافکا نوشته ام. نامه های خصوصی یا شبه خصوصی یک نویسنده ی معروف و تاثيرگذار. چرا خواندن نامه هایش به یکی از نامزدهايش(کافکا سه بار نامزد کرد و هیچ کدام به ازدواج نینجامید) باید جالب باشد؟ با فرض خواندن نمونه ای از نثر و ایده هایش یا دیدن دنیای عجیب او؛ عجیب صفت تکراری و مبتذلی ست برای وصفش.بهتر است بنویسم دنیای آقای نويسنده.البته باز سوال است کدام دنيا؟


برای سر درآوردن از کار و زندگی و برنامه های او در طول روزهای در گذر، یا بخشی از آن چه جایی بهتر از نامه ها و یادداشت هایش پیدا می کند؟ و چه ضرورتی است به خواندنشان؟ خود کافکا به این جور نوشته ها: خود زندگی نامه نوشت ها(اتوبیوگرافی)، نامه ها و یادداشت های روزانه علاقه ی بسیار داشته و بسیاری از این خواندن ها را در ضمن نامه هایش یاد می کند و تلاشی برای شناختن و مجسم کردن نویسندگانشان داشته. تا آنها را در آیینه ی این شکل از کارها و نوشته ها ببیند و گاه آنرا ثمر بخش تر از خواندن کارهای به اصطلاح اصلی و ادبی می داند، یا حداقل به شناخت فضای اصلی کارها کمک می کند. آیا خواندن یادداشت ها و نامه ها در مورد خود کافکا صدق می کند؟

***

کتابی که عکسش را بالای پست گذاشته ام: یادداشت های روزانه ی کافکا با ترجمه ی آقای بهرام مقدادی شاید راه گشا باشد برای جواب به این سوال. این بار اگر خدا خواست و تنبلی نکردم! این کتاب را به سر ميرسانم. دو بار و در فاصله ی چند سال شروع کردم به خواندنش و نیمه کاره رهایش کردم به بهانه هاي واهي. شاید آن بارها برایم این قدر جذاب نبود. حتما بعضی نگاه ها در طول زمان عوض می شود و یکي هم همین نگاه به این دست کتاب هاست. قبلا حال و حوصله نداشتم که نویسنده بنشیند و از جایی خوردن و قدم زدن و مداد تراشیدن خودش بنویسد و من هم بخوانم. شاید زیاد خصوصی به نظرم می رسید. اما خصوصی و غیر خصوصی یعنی چه؟ اگر منظور کارهای روزمره است که کم و زیاد برای همه هست و چیز خاصی هم نیست. اما قسمت عمومی اش؟ نمیدانم. هنوز تعریف درستی ازش ندارم.همان چیزهایی که شاید به درد اهل تحقیق و فن بخورد و شاید به درد حتا یک مخاطب معمولی. شرح روند کار و جلو رفتنش در یادداشت های روزانه معنی دیگری پیدا می کند. این جور یادداشت ها به نوعی تمرین و گرم کردن هستند برای کار دیگر. در يادداشت های روزانه همان اتفاقی می افتد که انگلیسی زبان ها بهش می گويند: brainstorm. معنی تحت اللفظی اش می شود: طوفان ذهنی و معنی ديگرش: سر ریز ذهنیات. همان طوفان ذهنی البته پر بیراه نیست.


در پشت سیل بند یا سد ذهن، انبوهی از ایده ها، حس ها، کلمات و ....در تلاطم اند برای رها شدن. با نوشتن این یادداشت ها این سیل بند رها می شود و جریانی به راه می افتد.اما در سیلابی درهم و برهم، هیچ چیز درست پیدا نیست. در این یادداشت ها هزاران تصویر و ایده با هم و بی جا و بجا می آیند و سخت است شناختن و تشخیص دادنشان.همین کافکا یادداشت یک روز را با شرح یک ملاقات شروع می کند و بعد از خواهرش می گوید و سطری بعد از کتابی که خوانده و آخر با شرح پیاده روی اش تمام می کند. گاهی تکه هايي از داستان های در حال نوشتن را شرح ميدهد . هدف از این نوشتن و خواندن این «شهر فرنگ از همه رنگ» چيست؟

شاید در توقع مان از نوشتن و خواندن یادداشت های روزانه باید نگاهی دوباره بیاندازیم. سیلاب ذهنی کسی که تل انباری از ایده و فکر و تصویر در ذهن دارد، و همه را سعی می کند روی کاغذ بیاورد، سرانجام جایی و روی دشتی باز و مسطح پهن می شود و تنها شاید رودخانه ای کوچک و آرام از بین هر آنچه که با سیلاب آمده باقی بماند و راهش را در دشت باز کند. این رودخانه در قیاس با سیل، کوچک و کم سرعت، ولی زلال و شفاف است. راه‌گشاست و مسيري را نشان می دهد که در نهایت ذهن در آن جاری و ساری میشود.( این قسمت نقل به مضمون و خلاصه ای بود از تجربه ی بسیاری از بزرگان که در این مورد خوانده و شنیده ام و من تنها قصدم بسط دادن آن است) .


تکلیف نویسنده با این یادداشت ها را در قبل روشن کردم. اما تکلیف خواننده این وسط چیست؟ به نظرم کار برای خواننده به همین شکل، ولی در جهت خلاف رودخانه است. برای خواننده، خواندن کارهای اصلی شاید آشنایی با سرانجام رود کوچک، یا دیدار در میانه اش باشد. اما وقتی سراغ یادداشت ها و نامه ها و این قبیل «شخصیات» می آییم، به دنبال سرچشمه و آن سیل بندی می گردیم که رود از آنجا می آید. آنجایی که به ظاهر همه چیز در هم و برهم، اما در واقعیت ملغمه ای است از حسیّات و دریافتهای ذهن از جهان بیرون و درون. جایی که می شود ردپا و نشانه های شخصیت ها و مکان و زمان های داستانی و تخييلي را در آن پیدا کرد: دوستانی که چهره هایشان گاه در رمان ها پیدا می شود، خواهری که قیافه اش را در چهره ی خدمتکاری یا صاحب خانه ای در یک داستان دیده ای و آشناست و مکان هایی که نويسنده چه بسیار از کنارشان شب ها قدم زده و در ذهنش مانده اند.اما همین مکررّات و آشنایان خودآگاه یا ناخودآگاه سر از تخیلات در می آورند.

کافکا همه ی آنچه از کار کسل کننده و فرسایشی اداری در ذهن دارد، همه ی آن بروکراسي ها و پیچ و خم های بی پایان، یا آدم هایی که باهاشن سر و کله می زند.و بسياري چیزهای دیگر را شاید با شکل و شمایلی متفاوت در رمان و داستانهایش می آورد.(به خصوص رمان قصر و محاکمه) تصویر زنانی را در کارهایش می بینیم که گاه شباهت عجیبی به خواهران، نامزدها، خویش و قوم های زن و حتا غریبه هایی که برخوردی کوتاه با آنها داشته، دارند. مردها و مامورانی که شبیه دوستان و گاه همکاران او هستند و چه بسیار شباهت های دیگر.

در نگاه اول شاید فهمیدن و فرض کردن اینها کمکی به فهم داستان نباشد، اما این نکته را می تواند نشانمان دهد که واقعیات بیرونی می توانند در ذهن راهی باز کنند و بعد در ذهن تبدیل به چیزی شخصی بشوند که می تواند در کارهای آدم خودش را نشان بدهد.حالا این واقعیت ها در اختیار نویسنده هستند برای نوشتن. همان ها که در سیل بند جمع شده بودند؛ حالا تصفیه می شوند و به رودخانه ی آرام و مرتب ذهنش جاری می گردند.

***

برای کلام آخر این را می شود گفت که خواندن یادداشت های روزانه یک نويسنده یا هنرمند، یک تجربه ی عمیق است برای سرک کشیدن به انبار ذهن او، انباری که هر چه از دلش بیرون بیاید در نهایت ریشه در آنجا دارد.


پ.ن: خوانده عزیز! ببخشید اگر این یادداشت طولانی شد. شاید این هم سر ریز ذهن من باشد.

پ.ن دوم: دفتر یادداشت های روزانه/فرانتس کافکا/ترجمه ی بهرام مقدادی/انتشارات بزرگمهر

/ 0 نظر / 29 بازدید