پرنده بازها/طرح اول

بوی شلغم پیاده رو را برداشته بود. چند نفری که از روبرو یا از طرف من پیاده می رفتند،همه سر می چرخاندند تا بوی شلغم را پیدا کنند که از کجاست. و همه چند قدمی از جایی که بودند جلو می رفتند محل بو راحت پیدا می شد؛ یک پرنده فروشی با کلی قفس یک اندازه پر از پرنده های رنگ به رنگ و جورواجور، و چندین مشتری که در مغازه، یا نشسته و یا ایستاده می خریدند و می فروختند یا فقط نگاه می کردند.مرد میانسال کچل با سبیل های پر پشت و موهای شلخته دور سرش، به قفسی زل زده بود که یک کفتر سفید حنایی کاکلی پرهایش را باز و بسته می کرد. از چشم های مرد که وقتی به کفتر نگاه می کرد جوان می شد، پیدا بود دلش به حال کفتر می سوزد.دلش می خواست حتما کفتر را لب بامش پر می داد تا برايش معلق بزند و بچرخد توی آسمان بعد از ظهر. وقت کفتر می رفت بالا او هم حواسش پرت بود،پرت می شد. کسی چه می دانست؟ یا پسر جوانی که کنارش بود و به قفس کناری نگاه می کرد که دو کبوتر سینه جلو داده، با هم توی قفس بودند.حتما نر هستند و مغرور. هر جایی باشند باید سینه سپر کنند.پسر جوان خبر داشت که نرها کلا همین شکلی هستند و چه قدر هم طالب دارند. او و مرد میانسال هم سن مي شدند وقتی جلوی قفس ها ایستاده اند. سن برای بیرون بود، برای توی خیابان، توی پیاده رو، توی کارگاه یا کارخانه، یا توی ماشین. اینجا همه يک جا ایستاده بودند و یک زمان را تجربه می کردند. چه قدر سر همین کفترها و مرغ عشق ها جنگ و دعوا شده خدا میداند. حتما این دو تا مشتری هم دعوا کرده اند. به قیافه شان می خورد یا نمی خورد مهم نبود، مهم این بود که کفترها و مرغ عشق ها را داشته باشند. که بعد از ظهر یا سر صبح پرشان بدهند بالا و نگاهشان کنند. اگر سر اینها دعوا می شد کیف میداد.

پ.ن: عکس یک پرنده فروشی معمولی.

پ.ن دوم: نوشتن با این ایده و موضوع ادامه دارد، این قسمت اول است.

/ 0 نظر / 39 بازدید