شیرجه در عمق تنهایی

به من گفت از چیزی فرار می کنی، مشکلی داری، دردی که تو زندگی زخميت کرده وگرنه چه کار به نوشتن؟؟

آن روز به او چیزی نگفتم و دنبال عادت همیشگی ام رفتم که پاسخ پرسش های دیگران را سر فرصت و در تنهایی ام پیدا کنم و شاید به سال هم حتی برسد تا جوابشان را بدهم. اما جواب نه رو در رو؛ که رو در رو با خودم روی کاغذ یا صفحات الکترونیکی و روشن و براق، مثل روز. آن سوال کننده هم شايد...اصلا کجا دیدمش وقتی این سوال را پرسید؟ خواب بودم یا بیدار؟از پشت پنجره ، قبل طلوع آفتاب، سرک کشید و این را پرسید؟ یا وقتی زیر یکی از طاق های« بازار خان »با خیال راحت سيگارم را دود میکردم که پيدايم کرد...یادم نیست.حالا حتا قیافه اش هم یادم نمانده.فقط صدایش در گوشم هست که می پرسد: از چی در میري؟

***

همان موقع، یک جایی که نمی دانم کجا، دلم خواست کلی دلیل و منطق برایش بیاورم اما کلاهم را قاضی کردم و دیدم قیافه اش بدجور حق به جانب شده، صدایش هم حق به جانب مانده. پس هر چه جواب می دادم ناحق می شد و حرف مفت.توی دلم گفتم: وايسا! الان که نه، ولی بعدا سفت می زارم تو دومنت.الان هر چی می خوای بگو.من گوشم و تو دهن، اما بعدا تو گوش میشی و من شیپور! این قدر می گم تا کر بشی.


این بعدا شاید امروز یا دیروز یا یک هفته پیش یا فردای همان روزی که اینها را گفت بود، نمی دانم. فقط بی پدر لج مرا می خواست در بیاورد. من هم از همان روز ، یک جواب که نه، ده تا و صدتا برایش پیدا کردم و هر بار که خواست دوباره صدایش را بچرخاند تو گوششم همه اینها را می زدم توی صورتش.ولی لامصب بدجور حق به جانب بود و من دور از حق. چکارش می شد کرد؟


حالا اما یک گوشه این صدا بیشتر حق به جانب شده و اذیت می کند. من فرار می کنم؟ کی من؟ راستش پا به فرارم خوب بوده و باید این را هم ثابت کنم که اصلا آدمیزاد برای این روی دوپا آمد که خوب بدود و هم به موقع بالا بپرد و مثلا از درخت هم آویزان شود و این فقط مختص من نیست.آدم اگر خیلی جاها جاخالی نمی داد و فرار نمی کرد نسلش به اینجا نمی رسید. حتما یک زمانی آن وسطها منقرض می شد. اما این کلمه لعنتی بر روح و روان سوهان بوده و هست. من و فرار؟ فرار از زخم؟


به این فکر کردم که شاید به اندازه یک ذره ، خیلی کم او حرف حق می زند و من هم حرفم حق است. خب چطور این دو تا را باید یکجا جمع کرد؟ مگر می شود؟ مگر غیر این بوده که هر بار یکی درست گفته آن طرف باید و باید و باید اشتباه کند؟ این دفعه گفتم که بیایم و ببینم دو نایی قرار می گیریم در یک جا. بله ! شد. من هم فرار کرده و می کنم و هم نه!! دیدم که فرار من از دهن مار به حلقوم اژدها پریدن بود. دلم خواست از اینجا که هستم به ته ماجرا یا چیزی شبیه آن فرار کنم تا واقعا ببینم چه شکلی ست. و حالا می شد جوابش را بدهم که من به گُُُُه ترین جای ممکن فرار کردم تا ببینم که چه؟ این همه ميگفتند و می ترساندند کجاست؟

فرار کردم ته زخم، آمدم و شروع کردم به کندن، هنوز می کنم تا ببینم این ته ماجرا کجاست.ببینم این زخم از کجاست و حداقل زخم را ببینم؛حتا اگر درمانی هم ندارم.

/ 0 نظر / 20 بازدید