داستانکی درباره یک دروغ یک پایان

...گفت: خوب دیگه همون وقتا که بچه بوديم، کله هامون داغ بود و تو...

.پریدم وسط حرفش و گفتم: من هنوز هم کله ام داغه.

گفت: میدونم... یعنی خودت میدونی، الان رو نمی گم ، همون وقتا رو میگم. خوش بوديم سرحال بودیم دغدغه نداشتیم.مثلا تو همون آدمی؟ نه نیستي ديگه اینا هم همش اداهاته وگرنه تو هم سر عقل میای.

گفتم: اون موقع که عقل نداشتيم و شور داشتیم، حالا که مثلا عقل داریم و حال نداریم.کی پس...

پرید وسط حرفم و گفت: من میگم آدم باید با عقلش جلو بره، اون شور و حال مال وقت خودش بود .تموم شد، رفت می فهمی؟؟

گفتم: من مشکلم همین فهميدنه! باور کن هیچ وقت نفهمیدم چی به چیه، کی به کجاست. ولی انگار تو فهمیدی

گفت: پشیمون نیستم از تصمیم هایی که با عقلم گرفتم.فک کنم تو هم با من هم عقیده باشی.

گفتم:دیرم شده باید برم خونه.ولی یه چیزو فهمیدم، آدم بعضی وقتها به خودش خیلی راحتتر از بقیه دروغ میگه، هیچی هم مث این آدمو زمین نمی زنه

گفت: یعنی داری به من می زنی؟ من به خودم دروغ می گفتم؟

کیفم را برداشتم و راه افتادم که برم، گفتم: نه اتفاقا، حالا دارم می فهمم ...من بودم که تو یه دروغ خودمو و خودت رو چال کردم که دیگه هیچ کدوم نتونيم ازش بیرون بیایم.

پ.ن اول: عکس کاملا تزئینی ست.

پ.ن دوم:این« گفتم »من نیستم و آن «گفت» هم آدم خاصی نیست! گفت و گوی دو شخصیت خيالي. هر که را دوست داشتید جای آنها بگذارید.



.

/ 0 نظر / 26 بازدید