شعر شب

دست در دستم نهاده شب!

با صدای ساکت و خاموش

دعوتم می کرد این سیر و تماشا را

من زبانم عاجز از گفتن

او چه گو و گفت با من داشت بی لکنت

با صدای خود چه نجوا داشت در گوشم

من ولی خاموش، گوش تا گوشم شنیدم قصه هایش را

آخرین پرسید:

خب! تو هم حرفی بزن از قصه ها و داستانهایت

من ولی گفتم: این تمام قصه هایم بود

هر چه گفتی داستانم بود.

و ساکت تا سپیده دم قدم میزد کنارم

شانه در شانه دست در دستم.



/ 0 نظر / 21 بازدید