بامداد عاشقان را شام نیست ...عشق را آغاز هست انجام نیست

به نظر من (درست یا غلطش را نمی دانم)، هیچ چیز در عالم هنر سخت تر از خلق عشق نیست یعنی عشق دو آدم به هم ؛ خواه در شعر، خواه داستان ، نقاشی یا هر هنر دیگری. مثلا نگاه به شعر و غزل های عاشقانه ی خیلی خوب بعضي شاعرانمان مانند حافظ، سعدی، مولوی، یا در جدیدترها: شهریار ، عماد خراسانی، حسین منزوی ، قیصر امین پور و خیلی های دیگر نکنید! در مقابل این خیلی ها، یک «خیلی ها» ی دیگر هم بودند و هستند که خواستند و می خواهند هنرشان عاشقانه از کار دربیاید، ولی معمولا لوس و بی مزه، یا در نهایت رو نوشتی از کار بقیه و در واقع «ادا» از کار در می آید. به قول استاد مهدی اخوان ثالث که در مقدمه ی دیوان عماد خراسانی نوشته بود با این مضمون: "غزل شکلی از شعر است که فقط واژه پردازی و ردیف کردن قافیه و هنر ادبی نیست؛ سوز و شور، و حس و حالی برخواسته از یک تجربه یا سیر و سیاحت درونی است و با واژه پردازی و ادا و کلک نمی شود این شور و حال را در شعر پدید آورد." به نظرم با کمی گشاده دستی، می شود این تعریف را به هر هنری تعمیم داد ، مانند سینما و فیلم که بحث ما در این یادداشت در آنجا می گذرد.

***

مجموعه فیلم سه گانه ی: پیش از طلوع/پیش از غروب /پیش از نیمه شب از ریچارد لينکليتر از همان غزل های ناب عاشقانه در سینماست. اصلا حرف آخر را اول بزنم که این سه فیلم، نه لوس و بی مزه نه پر سوز و گداز و هندی! و نه ادا و اصول های پوچ و بی معنی عاشقانه وار هایی است که معمولا به اسم فیلم «عشقی» به خورد آدم می دهند. فیلم تصویری ست زلال، صمیمی و بی غل و غش از رابطه ی عاشقانه ی دو آدم در طول زمانی به اندازه ی یک عمر. خالق اثر یک «امکان» و احتمال را در خطی به طول زمان پی گرفته و جلو آمده تا ببیند سرانجام چه می شود. حکایت دو عاشق در خط بی رحم و کور زمانی که می تواند همه چیز را به شکل و شمایل دیگر درآورد و آدم هایی که در تقابل با این زمان هستند و هر فیلم چهره یی است از رویارویی دو آدم و رابطه شان در طول این خط. شاید فیلم ساده تر از همه ی این چیزهاست که می گویم و شاید پیچیده تر! حکایت همان سهل و ممتنع بودن در میان است. گفتم این فیلم ها غزلی عاشقانه و ناب هستند و حالا همین سهل و ممتنع بودن را به اینها اضافه کنید.


اصلا مهم نیست عاشق بوده اید یا نه و با دیدن فیلم تار و پود يادهايتان باز صدا کند، یا اینکه به فیلم های عاشقانه و جمع و جور علاقه داشته باشید یا نه: مهم این است که خالق اثر شما را با دید و نگاه خاصش به عشق آشنا می کند و انگار خودش اینقدر گوشه و کنار این دیدگاه را گشته و با عاشقان فیلمش قدم زده و حرف زده، که ریز به ریز کارش را می شناسد و همان را خالصانه در مقابل چشم مخاطب می آورد. تجربه ای که او پیش روی چشم ما می گذارد یک حالت است از هزاران حالتي که می تواند برای عشق اتفاق بيافتد. و چه قدر ساده این داستان و غزل را روایت می کند؛ با حرف ، کلام، قدم زدن در کنار هم و دیگر هیچ. و مگر عشق واقعا چیز بیشتری می خواهد از اين؟


دیدن این فیلم ها یک تجربه است. تجربه ای ناب و عمیق از یک احساس بکر و زیبای انسانی. اگر ندیده اید، از دستش ندهید و ببینید!


پ.ن اول: عنوان یادداشت، دو مصرع از غزلی سروده ی سعدی ست .

پ.ن دوم : این جمله را معمولا اول اینجور یادداشت ها می نويسند ولی به هر حال: شاید چيزهاي از فیلم و داستانش در این یادداشت لو رفته باشد. ولی غمی نيست...باز هم این از آن فیلم هاست که فقط با دیدنش مزه اش را می شود چشید.

/ 0 نظر / 13 بازدید