ادبیات و پاپاراتزی

پاپاراتزي تقریبا با کمی تغییر می شود همان «خاله زنک » بازی در زبان محاوره ی خودمان. و البته بلايي بدتر از هر مرض و مرگ و نابودی در هر زمینه و فعالیتی. درست است که هنر با عموم سر و کار دارد و مخاطبش را از بین آدم ها دستچین نمی کند و هر کس به اندازه ی خودش توشه ایی از آن بر میدارد؛ اما این پاپاراتزي و این شکل عمومی کردن هنرمند(نه هنر) هیچ ربطی به اصل کار ندارد و بدتر اینکه خودش را به جای اصل کار جا میزند.


شعری از فروغ فرخ زاد می خواندم و این مطلب به ذهنم خطور کرد که انگار هیچ شخصیت ادبی معاصر به اندازه ی فروغ تحت تاثير این خاله زنک بازی قرار نگرفته. حالا به دلیل زن بودن، زیبایی، زندگی پر ماجرا یا ماجراجویی صاحب این زندگی و یا هزار دلیل دیگر اسم او بیشتر از کارش با زندگی اش گره خورده و چه قدر هم با اشتباه و سوء برداشت. و هر چه قدر فکر میکنم هیچ کدام از حرف های پیرامونش چه زمانی که زنده بود و چه بعد از رفتنش، هیچ کدام ربطی به کار و جایی که به راستی باید در آن نقد و داوری شود ندارد. اینکه هر چه درباره اش میخوانیم به جای شناخت، از ستایش مبالغه آمیز از روحیات و زندگی او یا گاها نقد رفتارها و زندگی. او می آید.و هیچ کدام ربطی به کارش ندارد.


کمتر می شود دید که او را از دریچه ی یک آدم(فارغ از جنسيتش) نگاه کرده باشند که در طول زندگی هنری خودش گامهای بلندی برای پیشرفت و بهتر شدن برداشته باشد. کسی که از شعرهای معمولی و شبه رمانتیک اوایل، به کارهای نو و تازه در زبان ، آهنگ و تم و مفهوم در اواخر کارش برسد. کسی که مدام در حال تجربه کردن و آموختن بوده و به حد خودش بسنده نمی کرد. فکر میکنم در فرهنگمان این قدر مرز سخت و گسست ناپذیری بین زندگی شخصی و کاری کشیده ایم که مدام دلمان می خواهد از پشت پرده های ضخیم عرفي و اخلاقی و فلان به زندگی مثلا خصوصی سرک بکشیم و بفهمیم آنجا چه خبر است. اصل شاید دیدن خود کار است و نه موشکافی تمام جوانب و زیر و زبر آدم «کننده »ی کار.

/ 1 نظر / 24 بازدید
tazeshogroup

و چه زخمایی که من از خاله زنک بازی دیگران خوردم........